تبليغاتX
از من ......تا.... زندگی

از من ......تا.... زندگی

 

 

آقا ما اومدیم یه سوال کنیم بریم گیر افتادیم اینجا ... میگن با آمریکا بستین ...آره ؟ یعنی الان میخواین ارتباط بزنین ؟ بینم اونوقت ما  10-12 سال هویج بودیم پرچم مرگ بر آمریکا میدادین دستمون میرفتیم تظاهرات ؟ ...

 

حالا درک که هر کاری کردین ... تکلیف مارو معلوم کنین ...13آبان بگیم "مرگ بر آمریکا" یا "درود بر آمریکا" ؟

 و  یه سوال مرتبط از اوباما : تا حالا فکر کردی چه کار دیگه ای باس بکنی تا بشه بهت گفت قرمساق؟

  

بعد

 اون روزی که این بابا منتظر الزیدی لنگه گیوه شو  پرت کرد سمت بوش  همه تو بوق کردین که صدای عدالتخواهی مسلمین جهان در پاشنه گیوه ی منتظر متجلی است .... ای آزادیخواه .... ای منتظر ... ای زید .... گل باقالی .... گیس گلابتون... ابروکمون ................ حالا بفرما تحویل بگیر.... یه لنگه اش هم اومد سمت صفار ...

 وقتی جای آداب معاشرت لنگه کفش هواکردن یاد مردم میدین این میشه آخرش ...

 

 بعد

 این بابا همکار جدیدمون که از دوستان آقای یحیویه با دستشوئی جماعت خیلی اُپن برخوردمیکنه ... دیروز گفتم بهش تذکر بدین یه کم وولومش رو بیاره پائین ...

بعد

 مراحل اولیه ساخت آلونک داره تموم میشه ... موندم دکور توش چوبی باشه یا ... یا چی؟

 

بعد

 حسین شریعتمداری گفته : موسوی یک بار بگوید مرگ بر اسرائیل .... آقا من جاش میگم : مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر اسرائیل .... می کشی بیرون الان ؟

 

بعد

 همینمون مونده بود تو  نسناس سوسمارخور بگی "ایران را به آتش بکشید"   (به نقل از  محمد رطیان نویسنده سعودی روزنامه الوطن )... این عربا تا قهوه ای شون نکنی اموراتشون نمیگذره اصلاً

 

بعد

 نوشتن که   قاچاق روزانه مشروب به ایران روز 200هزار لیتره ... یعنی چی ؟ ملت که هرروز نمیخورن ...فوقش هفته ای یه بار ... بعدم مگه چقدر میخورن ... فوقش 200 سی سی ... یعنی 7میلیون نفر مشروب خور شیک ... حداقل نصف این تعداد هم وسعشون نمیرسه مشروب شیشه ای 35000 تومن بخرن لذاست که ودکا یا شراب دست ساز خونگی میزنن بالا، لذاست که 10=5/3+7 عرق خور بالفعل داریم  ...

نتیجه اخلاقی :ذکریای رازی یه ندونم کاری کرد ، هرشب جمعه 10میلیون پدر بیامرزی فقط تو ایران خرید واسه خودش

 

2-سازمان ملل گفته که سال 2008 ، 14تن هروئین و 450 تن تریاک توی ایران مصرف شده  ... ازاین مطلب هم نتیجه میگیریم که لااقل یک میلیون نفر هم دارن بشت میژنن ...

  

بعد

 نیوشا خانوم هر جا میخوان ژست فرهنگی بگیرن از بنده و نوژن بعنوان اسگل شخصی خودشون استفاده میکنن ..... 4 ساعت تو نمایشگاه مطبوعات چرخوند مارو گشنه تشنه ...  دیگه سر آخر خسته شدیم یه کیهان انداختیم زیرمون نیم ساعتی نشستیم ... خدا پدر و مادر شریعتمداری رو بیامرزه ... سایز روزنامه اش انگ دیفرانسیل آدمه

 

بعد

 

پنجشنبه تولد کوروشه ... چیکیلی چیکیلی چیکیلی چیکیلی.... از ساعت 2 باید برم کمکشون حمّالی .... چیکیلی چیکیلی چیکیلی چیکیلی

جالبه همیشه اولین مدعو کلیه مهمونی ها اعم از تولد عروسی نامزدی ختنه سورون اخته سورون و .... منم ... انقد که دوستام به من علاقه دارن در نقش حمال ...

 

آخر

این مملکت کی آروم میشه ... خسته شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:31  توسط من  | 

 

 

الغرض يه چند وقتي پيداش نبود و اين مدت فرصت خوبي بود كه يه مروري به ادا اطوارهاي نافرمش داشته باشم و عزممو جزم كنم كه بپرونمش واسه هميشه ....

 اين آخريا يه بار كه بيمارستان بودم اومده بود عيادت ... جلوی در داشت از پرستار سراغمو میگرفت..

 سلام فهیمه خانوم ....اومد بالاسرم و دستشو گذاشت رو بازوم و با يه صداي آروم گفت : بميرم الهي چيكار كردي با خودت ، بعدم يه مف بالا كشيد بازومو گرفت و لباشو چسبوند به پيشونيم ... یه ذره خودمو جمع و جور کردم ...  غفلت ميكردم ممكن بود عيادتش صحنه دار بشه

  وا داد كه  آذر دهن شُلی کرده

 -  مادرت گفت .... بهش گفتم خانوم خيلي دلتون گنده اس بخدا ... جوون نازنينتون رو تنها ول كردين رو تخت بيمارستان

- نه بابا عادت دارم بار اوّلم كه نيست ... بعدم بچه ها گاهي ميان سر ميزنن ...

- كي ولت ميكنن حالا  ؟

-(قابل توجه دوستان ...من  باد معده بودم تاحالا ...خودم خبرنداشتم ... )

 یعني كي ترخيص ميشم ؟

- آره ديگه

- والله  همچي معلوم نيست حالا حالاها بذارن برم خونه .... دفعه ي پيش يه ذره بدقلقي كردم  هم دكترم دلخور شد هم بچه ها ... ديگه ايندفعه سپرديم دست خدا و اينا ... هروقت بگن هرّی ميگم چشم

- كار خوبي ميكني ... چي ميخوري برات بيارم (بي معطلي رفت سراغ يخچال ) ... آبميوه چي ميخواي .... همه اش مال توئه اينا ؟

- آره ديگه فقط من تواتاقم ... تخت بغلي خال........................يه

 ای بدبختی ... بسوزی زبون که بندو آب دادی رفت  

 -اوا !!!!!   راست ميگي ... هيشكي نميخوابه اينجا ؟ ...(يا جرجيس  ... رفتيم لا باقاليا )

 -چرا ... نه كه هيشكي نخوابه ... صبح بردنش CCU

 - خب پس حالاحالاها نمياد

-چه ميدونم بلكم اومد ...

دوسه دقیقه سکوت

 ف- گيريم بياد ... كاناپه خاليه ديگه ... بزرگ و جادار هم هست ...

* ((قابل توجه مخترع سيريش : اختراعتو بذار در كوزه آبشو بخور داداش ... حالشم ببر))

 م- آره جاداره ...

   از دلشوره شب موندنش داشت مورمورم میشد ... میباس هر طورمیشد دکش میکردم .... یهو دیدم با یه لیوان آبمیوه وایساده بالا سرم ... عینهو مار گنجیشک خور نیگام میکرد ...

 -مرسی ... خودتون چی ؟

- ها !!!!؟؟؟؟؟ الان میخورم عزیز ... فعلا تو بخور ....

 حالا مگه ول میکنه لیوانو ... خلاصه عزت چپونم کرد  ... دستشو انداخت پشت گردنم که بلندم کنه ...

 م: فهیمه خانوم زحمت نکشین ... این ریموت تخت آویزون شده ... بدین خودم درستش میکنم .

ف : نه مادر چه کاریه..... بلندشو ... کمرتو بیار بالا ... گردنتو صاف کن (همچی میگفت انگاری معلولم ) ... ملتفت شیطنتائی که با حرکتهای اضافی دستش رو کمرم میکرد شدم ،از خجالتم خودمو زدم به گاوی ... نه انگار که حالیمه داره کرم میریزه

حالا بخت سوراخ ما یکی از این ماسمالکهائی که صبح چسبونده بودن به قفسه سینه ام کنده شد .... ... الّا و للّا که بذا بچسبونمش ... کشته یارش شدم  که بابا اصلا مهم نیست ... فیل که نمیخوام هوا کنم ....بیا ... اینا ... چسبید ...

(آخیش )

ف : ولی مادر درست نچسبوندیا ... کنده میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

رفت روی مبل لم داد .........چشمامو بستم دوباره ......رفتم تو فکر ... چند تا برنامه جدّی داشتم ....اول میخواستم نرم نرمک فاصله مو از بچه ها بیشتر کنم ... راستش قاعده اش هم این نبود  هرچی باشه اونا متاهل بودن ، حالا هرچقد جی جی باجی باشن بالاخره بین عیالوار و یکه یالغوز باید محذورات و معذوراتی باشه ... هرچند بارها اعتراض کردن و شاکی شدن که دیگه مثه قبل نیستی وقبلنا بیشتر همدیگه رو میدیدیم و از این دست عرف و تعارفا

 

 

دوم اینکه میدونستم این فاصله گرفتن از رفقا فرصت مناسبیه واسه تنظیم افکار جغول پغولم

 

حالا اومدن این خانوم هم تو این وضعیت شده بود ارّه دولبه ...بد وضعی داشتم ... از یه طرف میخواستم تنها باشم و فقط  فکر کنم  از اونور  انقد نمک به حروم نبودم که لطف اومدن و عیادتشو رو ندید بگیرم هر چی تو دلش بوده حالا معذور نبود زارو زندگیشو ول کنه بیاد پیش من .

 

دوبار با موبایلش صحبت کرد ..  باردوم پسرش بود که  ملتفتش کرد امشب نمیاد خونه  ... باید بمونه بیمارستان و ازیکی از دوستاش مراقبت کنه (بعداً چه طوری میخواست جمعش کنه الله اعلم )...هرچی هم زدم تو سَرم که برو خونه تون به خرجش نرفت .

نیم ساعت بعد

 

ف : بیا ....بعد میگی نمون پیشم ....از کی اینجام !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ محض خاطر خدا یه نفر زنگ نزده حالتو بپرسه ... حتی مادرت هم یه تُک پا  نیومده بیمارستان اونوقت من همینطوری ولت کنم؟ ... نمیگن جوون دسته گل مردم بی کس و کاره ؟

(گه بخورد شدیم که گفتیم آذر ننمونه  بسکه گفت "مادرت فلان" "مادرت بهمان"  )

راستش اصولا مقابله با تفکرات سورئالیستی این بابا کار من نیست،

 

وقتی فکر میکنه رسالت جهانی مراقبت از پسرای جوون و مردای متاهل سرخورده از زندگی مستقیما به عهده خودش گذاشته شده دیگه قانع کردنش سخته ... هرچند ترکیبی از مادر ترزا و فلورانس نایتینگل بودن نیاز به خودداری بیشتری در هیزی داره ولی حالا چه میشه کرد ... هیزی هم لابد چاشنی آش خیراتیه ما بود

 

11-12 شب بود که با آفتابی شدن نوژن و نیوشا یه نمه غرورم ترمیم شد(مشخصاً بازحمت زیادی نگهبانو راضی کرده بودن)...بسکه خفّتم داده بود سر اینکه هیشکی نمیاد سراغم و اینا ... پُر معلوم پیش خودش نتیجه گرفته بود  لابد یه گندی بالا آورده که ولش کردن ننه باباش ...

 

همچی که سرش گرم شد به گپ زدن با نیوشا ... قایم رسوندم به نوژن که خیر امواتت بپرونش اینو امشب.

غافل نبودم از خوابی که دیده برام ... تجربه ثابت کرده همه عنکبوتها بلافاصله بعد از به دام افتادن شکار نمی خورنش ... بعضیا انقدر دورش تار میتنن تا بمونه واسه روز مبادا ... یادآوری خاطرات گذشته انگار رد چسبناک همه ی اون تارها رو تو وجودم زنده میکرد و من بعد عمری بند بازی روی تارها  تازه به صرافت فرار افتاده بودم ...

 

اونشب نوژن سرشو زد به طاق آسمون مردونگی و انقد پاپی شد که خانوم خانوما رو برسونه خونه اش...

 

دیگه از فردای اونروز پَر چادرش انگار موند لای در بیمارستان ...انصافاً خیلی محبت میکرد ، طوری که دک کردنشو رو حداقل به این زودیها غیرممکن دونستم... بعدم که رفتم خونه هر روز میومد ...حتی وقتی خوب خوب شده بودم و هیچ کاری حتی چائی ریختن هم برای انجام دادن وجود نداشت ....تا اون شب که 300تومن تقدیم کردم و  شام درست کرد و من شرمنده شدم از زحمتی که این همه مدت بخاطر من متحمل میشه  ازش خواهش کردم بمونه تا بعد از شام برسونمش ... خیلی اصرار کرد که بره ... بعد من الاغ واسه قدردانی از ته دل گفتم : واقعا خوشحال میشم اگه شام بمونید...شاید یه دقیقه ساکت و خیره توچشام نیگا کرد و بهونه ای دستم داد  که مدتها منتظرش بودم  : چرا که نه ... از این به بعد هرشب پیشت میمونم ... مگه چقد کار داره ... یه قَبِلتُ و هردومون از تنهائی راحت میشیم ... 

 

از لبخند کجی که زد ... از چشماش که عینهو دیگ کله پاچه بخار هوس میزد ازش بیرون ... از لحن حرف زدنش که آدمو یاد نجیب خونه های جمشید!!!!!!!!!!! مینداخت  ....  ازهمه چیش چندشم شد ... بی معطلی زنگ زدم تاکسی سرویس ... درو  بازکردم و گفتم "به سلامت ... دیگه نمیخوام ببینمتون" ....................

برای همیشه رفت و منو گذاشت تو خماری جواب این سوال که : نکنه اتفاقی که اونشب زمستون توی اتوبان پای تو رو به این خونه بازکرد امشب واسه ی یه بدبخت دیگه بیفته ؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:15  توسط من  | 

 

 

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
                                                         رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
                                                         به پای هرزه علف های باغ کال پرست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:27  توسط من  | 

 

 

این پست به دلیل توصیه خیرخواهانه ی یکی از دوستان حذف شد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:4  توسط من  | 

 

سلام و تسليت

 از وقتي مرحوم آقاسي اون چارسال پارسالا در فرازي از اشعارشون فرمودند  :

 در باغ شهادت را كه بستند        كليدش را چرا يارب شكستند ؟

 ما همينطو رفته بوديم تو فكر كه راس ميگه اين بنده خدا ... كليدو چرا شيكستين ؟ بهشت  مال باباتون  نيست كه ؟ شايد عشق ما هم دبّه كرد بيايم ..... والله ...

 

اون بابا طالبانه  آدم سَر ميبُره به اميد بهشت ... ما كه به گنجيشك هم نگفتيم بالا چشمت ابرو ديگه جاي خود داريم ... خلاصه هي رفتيم تو فكر دراومديم رفتيم تو دراومديم تا ييهو چشم وا كرديم ديديم  بَه !!!!! تِپ و تِپ توپولوف و C130 و فوكر 100 و ايلوشينه كه ميخوره زمين ... هردفعه هم كلي آدمو سينه كش قبرستون دراز ميكنن و خداحافظ شما تا پرواز بعدي ... به خودم گفتم حكماً يه خبري هست كه اين چندتا طيارّه  عينهو مگس ببوها  هي قيقاج ميرن و به در ديوارميخورن ... خلاصه يه نمه پي جو شديم و :

 هيچي ديگه ... معلوم شد چرا كليدو شكستن ... يعني من خودم فهميدم اينو ...حالا بخيل كه نيستيم شما هم بدونين چي ميشه مثلا" ؟

 آقا قضيه از اين قراره كه اون در بهشت اصلاً خرابه لولاش ... نه جنگ هم تموم شده ،مسئولش گذاشته رفته اون دره همينطوري بي خودي مونده واسه خودش ، بعدم بارون خورده اين چند سالي زنگ زده ، كليدش هم تو مغزي شكوندن كه كسي قاچاقي نياد  ...  درعوض اون در بالائي رو هر دو لتش رو بازكردن كه ملت راحت بيان تو ... ايرانی جماعت هم بی جنبه ! ديدن راه گَل و گشاد شده 100 تا 100 شوکولات پیچ میکنن ميفرستن بهشت ... همین  

 

نتیجه گیری فلسفی :

  تازه دوزاريم افتاد كه چرا داش محمود و تحفه تترناهاش سوار اين ارّابه روسيا نميشن ... باهوشه اين محمودم ... گُله بچّم ... يه پارچه آقاس ...

 فقط یه چیزی : حاج محمود ... اگه خدای نکرده زن و بچه خودت تو اون هواپیما بودن بازم میگفتی تحریما کاغذ پاره اس ؟

 

 

پ.ن :

چقدر دردناکه توی سالن انتظار فرودگاه منتظر عزیزت باشی و خبر پرپرشدنشو بهت بدن... خدا به همه بازمانده ها صبر بده ...

 

امروز نوشت :۱۲/۰۵/۸۸

 

چه جوری شدم مامان جون؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:31  توسط من  | 

 

 

شايد الان وقت مناسبي نباشه ...شايد ... ولي من به اون چيزي كه توي پست قبلي نوشتم اعتقاد دارم ... امروز روز ديگريست ... نمي خوام كام همه تلخ باشه معتقدم حتي براي گريه كردن بايد خنديد ... بايد انرژي داشت ... اينكه سگرمه هات هم مثه بخت من بسته باشه دردي رو دوانمي كنه ... اينه كه گفتيم يه آخر هفته رو يه كمي گپ بزنيم بلكه فرجي شد

 

 فصل اوّل :

 

آقا جونم براتون بگه مملكت غريبيه ... با يكي از دوستامون كه اسماً مهندس عمرانه ولي رسماً قد يه عمله پيزوري هم سواد نداره رفته بوديم سر زمين تازه خريداري شده مون ... گفتيم چرا همش غريبه ها بسلفن مارو يه دفعه بذا خيرمون به رفقا برسه ...

 

با علمي كه به ضريب هوشي و ساختار حافظه اش داشتم از تهرون تا اونجا يه كلّه توضيح دادم كه ميخوام يه آلونك خوشگل 60-70 متري توش بسازم ...

خلاصه رسيديم و حضرت آقا به محض پياده شدن از ماشين پرسيد :

-اينه زمينت !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-آره ... چشه مگه !!!!؟؟؟؟

- مردحسابي مغز خر خوردي ميخواي 60-70 مترشو بسازي ؟ اينكه خيلي بزرگتر از اين حرفاست ... راحت توش 3تا مجتمع بزرگ  درمياد!!!!

- ببو جون  اين يه زمين كشاورزيه... ظاهراً از تهران داشتم ياسين به گوش خر ميخوندم ... ميخوام كشاورزي كنم اصلا ميخوام فيلد كارمو عوض كنم ... حاليته ؟

- چرا ؟... ديوانه اي ؟

 - اي خدا ...

   

فصل دوّم

 عصري بعد از خرفهم كردن حضرت آقا از سربالائي تپّه رفتيم بالا ... اون طرف پائين تپّه چند تا خونواده بساط پهن كرده بودن و بچه هاشون داشتن بازي ميكردن ... واسه اينكه مزاحم نشيم راهمونو كج كرديم و از همون بالاي تپّه رفتيم سمت درختا... پشت يه درخت كلّه يه  آقائي پيدا شد ... نشسته بود و دستاشو زده بود زير چونش و خيره شده بود به افق ... گفتم لابد داره يوگا موگا كار ميكنه يا شايدم داره از كشف طبيعت لذت ميبره ... زاويه ام كه عوض شد حالم از هرچي طبيعت بود بهم خورد ... نكبت شلوارش تا نصفه پائين بود و مشغول به جا گذاشتن "آثار الباقيه" ...

 

 

فصل سوّم

 

آقا انقدر  از اين مجريهاي تازه به دوران رسيده راديو بدم مياد.... يعني تو بگو واسه درمون يه پاپاسي شعور ندارن ... اصلا فكر نمي كنه اين مزخرفي كه داره ميگه رو كيا ميشنفن ... مدير محترم هتل صداي راديو رو بلند كرده بود و بنده به عادت همه انسانهاي متمدن كه صبح بعد از بيدار شدن ميرن گلاب به روتون دستشوئي اون تو بودم كه يهو صداي نُنُر يكي از همين مجريها تو هتل پيچيد  : " هموطن سلاااااااااااااااااام ... اميدوارم در هر كجاي ايران و مشغول هركاري هستين خسته نباشين"  !!!!!!!!!!!!!

به اون باعث و بانيتون لعنت ... تو مستراح هم دست از سر آدم بر نمي دارن

 

 

فصل چهارم

 

انقدر خوشم مياد از آدمائي كه جو سياسي ناغافل مثه سگ پاچشونو ميگيره و بيهوا شروع ميكنن به اظهار نظر ... يكيش همين يحيوي ، چند روز پيش داشتم به يكي از بچه ها ميگفتم : من نميفهمم دُم اين نامرد به كجا وصله كه هرجا  رو لگد ميكني شاخش تو خشتك آدم در مياد .

 

اصل ماجرا از اين قرار بود كه مدتها يكي از همكاران سابق (اداره قبلي )رو ميديدم كه خيلي خسته و دمغه ... آقا و خانوم هر دوتا يه جا كار ميكنن و از قرار هر دوتا خيلي بي حوصله بودن ... از نوشين پي جو شدم كه چشه فلاني ؟ گفت : تو خونه مشكل داره ظاهراً

بنده هاي خدا نه هردوتا تا ديروقت كار ميكنن فرصتي واسه بموقع انجام دادن كاراي خونه نداشتن... اينه كه چندباري سر ظرف شستن و رُفت و روب حرفشون شده بود و نگهداري از بچه ها هم شده بود مزيد بر علت

يه چند وقتي گذشت تا همين دو سه هفته پيش يه پيشنهادي به هيئت مديره دادم و يه نمه پياز داغ و ترخون هم قاطيش كردم كه هااااااي چه نشستين كه اين كارمنداي بدبختتون دارن از دست ميرن ... حقشه لااقل يه كادوي درست و حسابي به مناسبت روز زن و مرد به اينا بدين ....اين بنده هاي خدا هم نه به ما لطف دارن گفتن باشه هديه رو خودت انتخاب كن ببنيم چي ميشه ...

 

غروب همون روز رفتم پيش مدير عامل و گفتم : حاجي چقدر در نظر داري ؟

گفت : يه هديه مناسب باشه ديگه

گفتم : ميخواين يه باركي كادوي روز زن و مرد رو يه جا بديم بهشون ؟

گفت :يعني چي ؟

گفتم : يعني يه چي بخريم كه بدرد همه بخوره هم خانوما هم آقايون ...

گفت : يعني مثلا سكه بديم

گفتم : حالا تو همون مايه ها

حرفي ندارم

يا علي

 

جلدي رفتم يه چرخي تو اينترنت زدم و يه تحقيق مفصل از دوستان بازاري و فرداش ..............

 

حواله خريد 48 دستگاه ماشين ظرفشوئي 12 نفره رو  با تخفيف 25000 تومن بابت هر دستگاه گرفتم ... مدير عامل داشت سكته ميكرد ... ميگفت از كجا ؟ گفتم : كار خير از كجا نداره كه، خدا ميرسونه ،  400 تومنش رو شما تقبل كنين 230 تومنش رو ميندازم گردن خودشون ....البته نگفتم كه اين 230 تومن رو 10 تا قسط 23 تومني بستم ...

بعد از توزيع حواله ها آدم بود كه كه مثه مور و ملخ سرازيرميشد  تو دفتر مدير عامل واسه تشكر ...

 

يحيوي فهميد ... بدو اومد پيش من كه اين چه شرّيه درست كردي؟ ... ميدوني بار ماليش چقده ؟

گفتم : ببين آقا من از اولي كه تو اين شركت مدير شدم گوساله گذاشتم رو دوش هيئت مديره كه امروز وقتي گاو بارشون ميكنم زه نزنن زيرش ... تو اگه عادت نداري برو شونه هاتو محكم كن  ...

گفت : همين تو روي زنها رو زياد كردي دیگه

من : زنها نه خانوما ... ادب داشته باش

يحيوي : نگو كِرم ندارم ... همين كارات باعث ميشه كه چار روز ديگه حريفشون نشيم و هيچ چاره اي غير از اخراجشون نداشته باشيم

من : تا همين حالاش هم ازت بر نمي اومد وگرنه صدباره مينداختيشون بيرون

 گربه مسكين اگر پرداشتي                     تخم گنجشك از جهان برداشتي .....

يحيوي : نخير ... اتفاقاً هيچ نيازي نيست نسلشونو برداري ... همون تو خونه بشينن واسه مرداشون خيلي بهتره ... البته اگه روشنفكر نماهائي مثه تو بذارن...  سر برج كه  اين قسطها راه نفسشونو بست همينا ميان فحشت ميدن (كدوم فضولي  آمار قسطي بودن سهم كارمندا رو داده بود نفهميدم !؟)

من : شما نترس ... كارمند جماعت آخر برج راه نفسش مثه بخت من سرو ته ميشه هرچي هم گلوشو فشار بدي نفسش بند نمياد .

يحيوي : حالا وايسا ... از اينجا به بعدشو نگاه كن ... همين امثال تو رو نگاه كردن يه لچك سبز بستن به خودشون یه ماهه مملکتو به گُه كشيدن ...

من : چيز چيكارش به شقيقه ؟ انتخابات واسه تو كه بد نشد ... بعدم مملکتو  اونا به گه نكشيدن ... مثه بچه  آدم بی سر و صدا حقشونو خواستن .... اين كثافتكاريها كاردستي تو و رفقاته كه شبا از ذوق  کتک زدن این بدبختا با باتوم و کلاهخود میریختن بیرون ... انقده هول بودین که وسط خیابون یادتون می اومد پيژامه پاتونه.

یحیوی : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: خودت سياسيش كردي ... من بعد از انتخابات نه يك كلمه حرف زدم نه چيزي گفتم

در مورد اين قضيه كادو هم من به مراد دلم رسيدم ...تو هم برو هركاري از دستت برمياد بكن ... اصلاً برو ديوان لاهه شكايت كن ... فرقشو با ديوان حافظ ميدوني چيه كه ...

در اتاق كوبيد و رفت بيرون

والللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله ... با اين نوناش.

 

بريم آقا دير شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:0  توسط من  | 

 

سلام

 ميدونم خيلي ها حال و روز خوشي ندارن ... وضع خودمم بهتر از اونا نبود ... ولي بهرحال همه چي تموم شده ... سر نماز صبح خالصانه همه چي رو به خدا سپردن و طلب خير و عافيت كردن و صدالبته اطمينان كامل به عدالت بي منتهاي پرودگار آرامش قابل قبولي رو نصيب آدم ميكنه هرچند كامت تلخ باشه از وقايع.... تا امروز ننوشتم چون منتظر اعلام نظر شوراي نگهبان  بودم ... خيلي خب ... پس همه چي OK بوده ديگه ؟.... باشه قبول ... من كه نبودم و نديدم ... وقتي شما ميگين حتماً مسئوليتش رو گردن ميگيرين ... نه واسه اين دنيا... اين دنيا به چشم هم زدني ميگذره ... مگه واسه خدا بيامرز ندا آقاسلطان به چشم هم زدني نگذشت ؟ ...واسه اونور ... اميدوارم اونجا هم سرافراز باشين .... و از امروز ديگه تموم ... نه از انتخابات مينويسم ... نه از نامزدها ... نه از نتايج ... از جانب من از امروز شاكي خداست ، متشاكي خدا ، قاضي خدا....  ...... ......... ولي چه محكمه اي ميشه خدا وكيلي ؟

 امروز روز ديگري است ...

 سرزنش ، خشم ، كينه ، نفرت، ترس و نگراني رو هرگز به خاطر نسپرين ... اين دقيقاً خلاف فطرت آدميزاده ... ما واقعاً لازمشون نداريم ... اينا فقط فضاي ذهن و دل رو اشغال ميكنن بدون اينكه فايده اي داشته باشن ... همه اونا رو ميريزم دور ، يه بسم ا... ، يه  ياعلي  و يه شروع دوباره ...

 من ميخوام اينطوري شروع كنم : 

وسوسه هاي كوروش باعث شد يه زمين يك هكتاري نزديك بهشهر خريدم .... به شدت جو گير شدم ميخوام بزنم تو كار كشاورزي ... توش يه آلونك كوچولو ميسازم (البته هنوز مرددم  وسطش باشه يا گوشه اش ) ... بين سيب زميني و گندم و گوجه و پنبه و سويا و كلزا هم موندم حيرون البته الان ديگه از فصل كشت بعضياش گذشته ولي داره مخ مخه ام ميشه اگه اين آلونكه چيز خوبي در بياد تهران رو بي خيال شم برم همونجا ....  اونطوري كه حساب كردم درآمدم خيلي محدود ميشه ولي شايد به آرامشش بيارزه ... نمي دونم اونورا چطوريه ... مردمش چطورين ... برا من كه فرقي نميكنه  زمينم تقريباً بر جاده اس و چند كيلومتر تا شهر فاصله داره (نزديك خليل شهر كه ظاهراً قبلا خليل محله بوده اسمش...) بايد يك ماه مرخصي بدون حقوق بگيرم برم دنبال مجوز و نقشه و مصالح و مهندس و .... عمله  هم كه خودم هستم ديگه بيخود ملتو زا براه كنم واسه فعلگي كه چي بشه ؟

با پول رهن اين خونه ام راحت ميتونم به دل خودم تجهيزش كنم ...

 

با چندتا مهندس كشاورزي مشورت كردم ... چند تا كتاب مرتبط خريدم دارم ميخونم ... بعدم ميرم تو رويا  

 

 خودم زمينو شخم بزنم ... بكارم ... وجين كنم ... درو كنم ... خيس عرق زير آفتاب انجير پزون ... تيشه بزنم به ريشه علف هرزاي زمين و يه جا جمعشون كنم ... دم غروب هم  لم بدم  به اون يه دونه درخت چنار كه بالاي زمينم سايه پهن كرده  ... چائي بريزم از كتري رويي دود گرفته از آتيش هيزم و خار وخسك و "آدم خوب كم پيدا مي شود " فلانري اكانر رو بخونم واسه دهمين بار ...

 

شيفته ي وهم و خلسه اي هستم كه از خوندن داستانهاي فوق حرفه ايش خصوصاً دم غروب بهم دست ميده  .... شبها وقت آبياري زمين (اونجاها بهش ميگن آب تخت)  آتيش روشن كنم و بعد از هدايت آب توي كرتها با ولع برم سراغ "شب ايگوانا"ي تنسي ويليامز كه زير رقص شعله هاي آتيش و سكوت نصفه شب جون هر  آدمي رو  پر ميكنه از هيجان .

 

هفته ي پيش با كلي دبدبه كبكبه واسم حكم زدن : " بازرس تام الاختيار مديريت عامل در شهرستانها و نمايندگيها " ... خيلي دهن پركنه  ولي دل و دماغش رو ندارم ... هرچند ماهي يه بار اونم دو روز مجبورم تهران باشم ولي كلّاً به سرم زده همه چي رو بي خيال شم و برم سراغ يه دنياي جديد ... دنيائي كه بايد عرق بريزي ، جون بكنّي ، آفتاب تابستون و سرماي زمستون پوست و استخونتو بترّكونه ... چشم براه آسمون باشي كه يهو فِس شيكم ناغافل بالا اومده ش  بخوابه و و يه عالمه بچه بارون از اون بالا سُر بخورن رو جوونه هاي سبز زمينت و باد هم خوش رقصي كنه اين وسط كه يعني من بودم آوردمشون .

 

شايد قسمتم اين بود كه گل و گياه و خار و خاك بي زبون يه عمر همدمم باشن .

 

چطوره ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:8  توسط من  | 

 

 با سلام و تحيّات

 اوّل  :

 از آنجا كه بدليل بيماري مدتها در انزواي مجازي و حقيقي بوديم و چند بار نيز پياله ريق رحمت را نصفه و نيمه سركشيديم ولي ظاهراً جنسش خوب نبود و اصلا همان بهتر كه آدم اصل جنس را از واهان ارمني تهيه نمايد تا عزرائيل ،  لذاست كه چند بار نيز كوروش و پرهام چند ساعتي ما را به خانه منتقل ميكردند و ساعتي بعد دوباره ميرفتيم مريضخانه تا با دست خودمان گور بگور شويم كه از قضا نشد به چند علت ، علت اول كه به استحضارتان رسيد ، لكن علت دوم چشم براه رادين جان بوديم و ايضاً ماماني عزيز و همين منتظر خبر بودن اندكي باعث زنده ماندنمان شده بود ، علت بعدي اين بود كه آقازاده كوچولوي پرهام كه تنها چند روزي از ميلاد با سعادتش ميگذرد را بُريدند به رسم ختنه و ما در حال احتضار هم خيلي دوست ميداشتيم ببينيم آن مختصر سنجد را چگونه مي بُرند  و اصولا كجايش را ؟ اين بود كه حضرت عزرائيل خيلي متعجب شد  و از قرار به خدا گفت : اين بابا از منم بهتره كه حالش !!!!؟؟؟؟

بعد هم مروري نموديم بر اين بلاگفا و ديديم اي داد بيداد ، چرا انقدر ننوشتيم ما ... پس گشتيم بدنبال سوژه از سر حماقت ... حال چرا حماقت ؟

اصلا ما را بي خيال شويد فرض بفرمائيد بنده به لحاظ منطق در حد يك بوته گَندِنا  ميباشم ولي شما را به جان خانجانتان ، اين جماقت نيست كه انسان در ايام انتخابات بدنبال سوژه بگردد ؟

 القصهّ چون ديديم اگر همينطور بمانيم  كسي  پهن هم بارمان نمي كند لذاست كه دست به كار شديم  تا  نه به لحاظ پالتيكال و نه به لحاظ سوشيال بلكه از ديد فكاهيال !!! اندكي در باب اين مهم خود نمائي كنيم ... البته منظور نه اينست كه خودمان را بنمائيم بلكه خودمان را نمايش دهيم .

 

 دُيُّم

 البته از خدا پوشيده نيست ، بر شما كه بسيار فرهيخته ميباشيد هم پوشيده نباشد كه ما هميشه دراين ايام دلمان ميشوريد گلاب به رويتان كاَنّهُ  جوهر نمك بريزيد بر سنگ مستراح راه آهن يا سربازخانه

 چرا ؟

چرا ندارد فدايتان شوم ، مشاهدات اين جانب در سنوات ماضي حاكي از آن است كه تجاوز به عنف در اين ايام بسيار رايج ميشود و اين خيلي بد است كه آدم 4 سال آزگار را همچون خواجه ها بگذراند و ييهو چند روز مانده به انتخابات آمپر شهوتش بچسباند به زير چانه ... ما كه خيلي بدمان ميايد .... قيژمان ميشود اصلاً.

 

 سِيُّم

  وقايع اتفاقيه :

  -چند شب پيش گويا نزديك بنده منزل  چند تن  از هواداران دكتر با تعدادي از هواخواهان مهندس و شيخ با هم كل مياندازند و جنگ لفظي بالا ميگيرد و ييهو  يكي از "دكتردوستان" حشري ميشود و ديگر چشمتان روز بد نبيند  ، طي چند ثانيه خاندان طرف مقابل به محضر برده شده و بي درنگ مورد توليد مثل قرار گرفتند  در اين ميان و از آنجا كه فضا بسيار شهواني بود يكي از  شيخ دوستان نيز به مدد يكي ديگر از مهندس دوستان "رويم به ديوار "چاك دهان بگشادند و  قاطبه اقوام دكتر دوستان را زباناً به حجله و خانه بخت بردند ... ماهم چون خيلي بي پشت و پناه بوديم و اصولاً در فضاهاي حشرناك نفسمان بند ميايد از ترس حب جيم را بلعيديم و دِ بدو كه رفتي .

 -درخانه انديشناك شديم كه اين چه وضعي است آخر ؟ مادر و خواهر دكتر و ايضاً زن و بچه مهندس و يا خاله عمه زاده هاي شيخ چه گناهي كرده اند ؟

اصلا اين چه اخلاق گندي است ما ايرانيها داريم؟ هزار و يك دختر خوب و خانم و همه چيز تمام را برايمان به حقيقت نشان ميكنند عشوه شتري مياييم كه  : "نه هنوز وقتش نشده "(همینطور کج بخوانید لطفا) آن وقت يك شبه  در عالم مجاز با كليه اقوام طرف دعوايمان همبستر ميشويم و اساساً  چرا تا رقيبمان را مي بينيم ياد پائين تنه مان مي افتيم آيا ؟

پس از اندكي تفكر  ، دوباره از خانه آمديم بيرون ورفتيم به محل جنجال كه همه را نصيحت كنيم ديديم زكي ... جا ترست و بچه نيست ... اين بود كه افاضاتمان در حلقوم  منعقد ماند و امروز آمديم عارض شديم بدين جا

 -همين پريشبها بازهم بيرون بوديم اندر ترافيك نزديكيهاي تجريش كه ناگاه چند فروند حوري پري در اطرافمان ظاهر شدند و ما چون قبلا در عالم سكرات همين وضع را تجربه كرديم ييهو گفتيم اي داد لابد بازهم فوت كرديم ... حوري ها چند كاغذ دستشان بود و گويا از فرط كمبود پارچه در بهشت نتوانستند لباسي بلند تر از زير باسنگ (همان با....س...ن )برايشان بدوزند ... خلاصه ما هي فكر كرديم چرا سياهه اعمال سياهمان را دادند دست اين دوتا پري؟  بهدش يهو ديديم يكيشان دستش را تا گردن فروكرد در چيز ... در ماشين ...و كاغذ را جلوي چشممان گرفت و ما ديديم روي كاغذ ۱۳ قطعه دندان است مستور در يك خروار پشم فرنخورده ،منضم به حجم عظيمي دماغ ... اول فكر كرديم عكس نچيز و منكر است  بهدش يهو با تعجب جيغ كشيديم  : اوا  فلانی تو هم . خاك گلدان بر سر آن عكاس بي لياقتت

  

-اين مستندي كه شمقدري از بابت محمودجان ساخته بود را خداوكيلاً !!! به بچه گربه نشان ميدادي يك توبره فحش و فضيحت نثار ارواح طيبه انسان مينمود ... صد رحمت به باليوود  تا ببينيم بقيه چطور در ميايند

 -سپاس خدايگان را هزار بار كه محمود جانمان اصلا دراموري چون  بستن خالي ، تراوش چاخان و غيره تخصص ندارد ، اصلاً هم گاف نمي دهد ... خيلي هم شجاع است ... همين پريروزها خودمان ديديم كه همه دول (جمع دولت است...آدم با نزاكت) 24 سال گذشته را افشاء كرد  بهدش ما ييهو ديديم اي بابا كل مملكت ذزد و حرامي بودند ما نمي دانستيم ...يقين قوّه قضائيه و پاسبان و آجان هم اين وسط چوب سفيد بودند (البته خود حضرت ايشان والي اردبيل تشريف داشتند  منتها نه به جهت "ارد" بلكه از ترس "بيل" شان حرامي ها آنجا را نزدندلابد )

 بيت  :

              عالم شدن چه  آسان

                         آدم شدن چه مشكل ،

                                         محمود شدن محال است .

(سامان – معاصر)

 هرچه بيشتر غور ميكنيم ميبينيم در اين انتخابات هيچ كس بيش از خودمان لايق نامزدي نبود ... اوّلاً مجرّديم و فقط آدم مجرّد نامزد ميگيرد يا ميشود ، ثانياً زن و بچه كه نداريم پدر و مادر هم ايضاً از بقيه فاميل هم كه دل خوشي نداريم لذا هر آنچه ناسزاي خواهر مادر ، پدر برادر ، يا زن بچه مي دادند  ككمان هم نمي گزيد ... پدرجان اين 4 كانديدا آدمند  زن و بچه دارند ، كس و كار دارند ...فحش نده ... آدم باش

 -اصولاً ما ايمان داريم كه چارسال پارسال پيش بايد همين محمودجان انتخاب ميشد كه شد ... چرا ؟

بعد از ايام جنگ كه افلاس دامان سرمايه داران را گرفته بود هاشمي جانمان بايد مي آمد به جهت پيشگيري از خروج پول و پله از كشور ، بهدش هم كه نخبه و فرهنگي و دانشجو جماعت بايد قد علم ميكردند كه خاتمی جان آمد و كردند!!!!! (قد علم را میگوییم) ، بعد از آنهم اصلا انگار نه انگار كه ما عوام الناس آدميم ... حالا يك نفر بايد مي آمد كه عوام الناس نفس بكشند كه آمد و كشيدند البته چون ما با محدويت جنبه مواجهيم كمي زياد كشيديدم كش اش دررفت حالا وسط مملكت مانديم بي تنبان ....

 بيت :

 سگ گير شوي به درد هاري

                                           به زان كه به جَو  كِشي خُماري

 (سامان – معاصر)

  -خدا وكيلاً تا كنون فكر كرده ايد كه : اين ملّت عجيب الخلقه تا قبل از اينكه رئيس جمهور شوي صداي دادار دودور و ايول ايولشان گوش فلك را كر ميكند .. همين كه انتخاب شد هر روز مثل پل عابر از رويت رد ميشوند !!!  چرا آيا ؟

 -از آنجا كه در سال اصلاح الگوي مصرف بسر ميبريم ، پيشنهاد ميگردد پس از انتخاب شدن رئيس جمهور پشت سر بقيه كانديداهايي كه راي نياورده عرصه را ترك ميكنند آب نريزيد ... همان يك قطعه تُف رقيق كفايت مي كند .

 

 برويم تا كتك نخورديم . زرد زیاد .

 

 

 واژه نامه  :

 گندنا : همان تره فرنگي تهرانيها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:39  توسط من  | 

 

 

نه فكر كني عجيبه ها ... اصلاً ... همه زدن به در گاگولي، آسمون هم روش .... آقا خوابيده  خوابيده  25 فروردين يادش اومده برف و تگرگ بباره سر ملت... بازم خدارو شكر ... هرچي باشه رحمته ، بعدم دندون اسب پيش كشي رو نميشمرن كه ....

فقط اين حيرونيش يه ذره چيزه ... وسط چلّه بزرگه خورشيد خانوم فشن بازي درمياره لِنگ ظهر مياد وسط آسمون و انقد قر و اطوار مياد تا مجبورشي آستين كوتاه بپوشي  و پنجره ها رو واكني... اينم از بهارش ....

 

كوروش هم اين وسط هي زرت و زرت زنگ ميزنه ميگه درختام خشك نشن ؟ قطع كن خبر مرگت دارم مينويسم ....

4تا تركه خشك به اسم آلو شفتالو كردن تو خاك بهش انداختن به خيالش باغ خريده ... آقا من يه لحظه جواب اينو بدم .....

 

 

 

هيچي ديگه ... كارمون دراومد ... يه كاره  پاشيم بريم باغ آقا لاستيك بسوزونيم تير تركه هاش سرما نخورن ... بميرين نميذارين يه دقيقه راحت بشينيم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:38  توسط من  | 

 

 

 

 

در سال اصلاح الگوي مصرف به استحضار مي رساند :

 

 نظر به اتمام تاريخ مصرف اينجانب و ابتلا به ترشيدگي ارگانيك ، از قاطبه عزيزان مجرد تقاضا ميشود ضمن عبرت از سرنوشت حقير ، در اسرع وقت نسبت به فراش يا زبانم لال تجديد فراش اقدام نموده و يا در صورت عدم تمايل به تزويج و به جهت رعايت حقوق مصرف كنندگان از مواد نگهدارنده بسيار قوي استفاده نمايند .

   

سلام

 اومدم باز ... اومدم ايندفعه ولي سبكتر از پارسال ... بعد از مدتها اولين عيدي بود كه فكر كار نبودم ... رفقا هم از اونجائي كه انسانهاي بسيار ثابت قدمي هستن و وقتي اراده كنن كاري رو انجام بدن حتما اون كار انجام نميشه  قالم گذاشتن ... و اين يعني 10روز  من و دار و درخت و شن و دريا و آسمون كه بي تكليف بود سر ابري و آفتابي بودن... يازدهم پيداشون شد

 

اما چند تا كار مهم انجام دادم  :

 

1- روزهاي سوم و چهارم (48 ساعت) غير از آب هيچي نخوردم

2- اسب سواري در تاريكي شب رو بطور كامل ياد گرفتم بدون اينكه بيفتم (انصافاً اسبه هم نجابت كرد)

3-روز ششم از شيش صبح تا 2عصر دوچرخه سواري كردم و بعدش دوچرخه ام رو 15000 تومن فروختم به اون يارو كه اجاره ميداد

4-با ساندويچ فروشه يه دست پينگ پنگ مشتي زدم و در نتيجه به شدت روش كم شد (3 گيم پياپي به ترتيب 21-3 ، 21-7 و 21-7 باختم)

5- برا خودم  دوجور غذاي جديد درست كردم كه چندروز ديگه شرحش رو مينويسم بلكه بدردتون بخوره

6-همه مسافران نوروزي كه روز هفتم عيد حدفاصل شهرك دريا كنار تا نزديك سي سنگان (اشتباه نكنم حدود 60كيلومتر) مستقر بودن بهواي اين كه با ماشينم دارم عروس ميبرم كلي خوشحال شدن ولي بعدش فحش زن و بچه دادن بهم

7- يه خانومه  تو بازار ماهي فريدون كنار،  اومد چُسيِ علي گلابي بياد به ماهي فروشه گفت : آقا دنبلان ماهي دارين ؟ (ظاهراً منظورش اشپل بود)

 8-يه دختر كوچولوي (6-7ساله)نسبتاً خجالتي روي تاب نشسته بود و ازم خواست يه كمي هُلش بدم ... همين "يه كمي" يه ساعت و نيم طول كشيد هردفعه هم با اون دندوناي يكي بود يكي نبودش ميگفت : ميشه يه كم ديگه ...

 9- اَه اَه پيتزاهاي اين "بوف" روز به روز مزخرف تر ميشه ...

10-آرمان ميخواست عمو اينارو بپيچونه بياد پيشم ... خبر خوشحال كننده اي بود ، لذا در اوج مهمون نوازي فحشش دادم و تهديدش كردم كه بتمرگه سرجاش وگرنه غرقش ميكنم تو همين خزر ... راس ميگن بُستون بي سر خر نميشه .

 11- وقتي تكيلا هست Sky  چرا ؟ گيرم 60تومن هم اختلاف قيمت داشته باشن ... مي ارزه خدائيش ....بعدم يه چيزي من اصلا نميفهمم اين Smirinoff  رو چطوري به فارسي بنويسم ...يه جورائي گند ميزنه به لذتّش

 

 شرح تفصيلي وقايع  :

 1- همينطوري يهو دلم خواست هيچي نخورم غير از آب .... حدود 45-تا 46 ساعت طول كشيد

 2-ساعت 5/2 شب ، اسبه آروم و بي حركت وايساده بود و صاحابش رفته بود سر خونه زندگيش ، مثه شبح خودمو بهش رسوندم و يه ذره نوازشش كردم و يهو پريدم پشتش  ... با تعادل كامل بيست دقيقه روش نشستم ... البته 50تومن به ضررم شد چون برقش قطع بود ... ولي حالي داد

 3- دوچرخه مال خودم بود و بعد از دوسه سال سوارش شدم ... تناسب اندام و سوپر اسليم بودنم باعث شد رينگ هاي  جلو و عقبش كج بشه (مثه شيش ضلعي) ... لاستيكاش هم پكيد . مُفت فروختمش

 

4-هيچ توضيحي نداره .............................. پررو هم خودتي

 

5-خيلي خوشمزه بود لامصب .... يعني راستش خودم خيلي خوشم اومد .. شايد شما خوشتون نياد .

 

6-كارت سوخت ماشين جلوئي توي پمپ بنزين جا موند و بهمين دليل از پمپ بنزين دريا كنار(بيرون شهرك) تا اول جنگل سي سنگان دنبال يارو گازدادم و بوق زدم و چراغ دادم ... خنگ مادرزاد بالاخره دوزاريش افتاد و نگهداشت .... تازه ميگفت خيال كردم ميخواي كورس بذاري باهام

 7- كلا خيلي خوبه كه آلت تناسلي بعضي مخلوقات اسامي متنوع دارن (خصوصاً انسان و حيوان) ...  من بعد از ضايع شدن اون خانوم داشتم فكر ميكردم اگه اين تنوع نبود يعني في الواقع انسان و حيوان از اسامي مشترك استفاده ميكردن موقع اشپل خريدن آدم بايد به فروشنده چي ميگفت ؟ ... ميگفت كجاي ماهي رو بِدين؟ ...اينه كه  خداپدر و مادر مخترعين اين اسامي رو بيامرزه

 8- بعد از ابتلا به ديسك كمر و تيك حركت دست متوجه شدم  مادرش روي نيمكت سنگي روبرومون نشستن و دارن كتاب ميخونن ... اين آتيش پاره هم نگفت ننه ام اينجاست وگرنه بيكار نبودم كه مثه اُسگلا يه ساعت و نيم تاب هل بدم ... والله

 

9-بازم اَه ... هرسال خميرش كلفت تر ميشه موادش كمتر .... نكبت

 

10- آقاجون فاميل نمي خوام ... حتماً بايد توهين كنم ؟

 

11-گاگول شاخ و دم نداره كه ... حالا پرهام باشه يا نوژن  ... گاگول گاگوله ... همين  (اسمها تزئيني است)

  

از روزي كه اومدم يه اتاق ورِ دل مدير عامل بهم دادن فعلاً بيكار نشستم .. قبل از عيد بهم گفته بودن حالاحالا ها كار داريم باهات ... يه خوابائي واسم ديدن... خدا بخير بگذرونه

 

خب آقا ما رفتيم ... خوش باشين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:12  توسط من  |