شايد الان وقت مناسبي نباشه ...شايد ... ولي من به اون چيزي كه توي پست قبلي نوشتم اعتقاد دارم ... امروز روز ديگريست ... نمي خوام كام همه تلخ باشه معتقدم حتي براي گريه كردن بايد خنديد ... بايد انرژي داشت ... اينكه سگرمه هات هم مثه بخت من بسته باشه دردي رو دوانمي كنه ... اينه كه گفتيم يه آخر هفته رو يه كمي گپ بزنيم بلكه فرجي شد
فصل اوّل :
آقا جونم براتون بگه مملكت غريبيه ... با يكي از دوستامون كه اسماً مهندس عمرانه ولي رسماً قد يه عمله پيزوري هم سواد نداره رفته بوديم سر زمين تازه خريداري شده مون ... گفتيم چرا همش غريبه ها بسلفن مارو يه دفعه بذا خيرمون به رفقا برسه ...
با علمي كه به ضريب هوشي و ساختار حافظه اش داشتم از تهرون تا اونجا يه كلّه توضيح دادم كه ميخوام يه آلونك خوشگل 60-70 متري توش بسازم ...
خلاصه رسيديم و حضرت آقا به محض پياده شدن از ماشين پرسيد :
-اينه زمينت !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره ... چشه مگه !!!!؟؟؟؟
- مردحسابي مغز خر خوردي ميخواي 60-70 مترشو بسازي ؟ اينكه خيلي بزرگتر از اين حرفاست ... راحت توش 3تا مجتمع بزرگ درمياد!!!!
- ببو جون اين يه زمين كشاورزيه... ظاهراً از تهران داشتم ياسين به گوش خر ميخوندم ... ميخوام كشاورزي كنم اصلا ميخوام فيلد كارمو عوض كنم ... حاليته ؟
- چرا ؟... ديوانه اي ؟
- اي خدا ...
فصل دوّم
عصري بعد از خرفهم كردن حضرت آقا از سربالائي تپّه رفتيم بالا ... اون طرف پائين تپّه چند تا خونواده بساط پهن كرده بودن و بچه هاشون داشتن بازي ميكردن ... واسه اينكه مزاحم نشيم راهمونو كج كرديم و از همون بالاي تپّه رفتيم سمت درختا... پشت يه درخت كلّه يه آقائي پيدا شد ... نشسته بود و دستاشو زده بود زير چونش و خيره شده بود به افق ... گفتم لابد داره يوگا موگا كار ميكنه يا شايدم داره از كشف طبيعت لذت ميبره ... زاويه ام كه عوض شد حالم از هرچي طبيعت بود بهم خورد ... نكبت شلوارش تا نصفه پائين بود و مشغول به جا گذاشتن "آثار الباقيه" ...
فصل سوّم
آقا انقدر از اين مجريهاي تازه به دوران رسيده راديو بدم مياد.... يعني تو بگو واسه درمون يه پاپاسي شعور ندارن ... اصلا فكر نمي كنه اين مزخرفي كه داره ميگه رو كيا ميشنفن ... مدير محترم هتل صداي راديو رو بلند كرده بود و بنده به عادت همه انسانهاي متمدن كه صبح بعد از بيدار شدن ميرن گلاب به روتون دستشوئي اون تو بودم كه يهو صداي نُنُر يكي از همين مجريها تو هتل پيچيد : " هموطن سلاااااااااااااااااام ... اميدوارم در هر كجاي ايران و مشغول هركاري هستين خسته نباشين" !!!!!!!!!!!!!
به اون باعث و بانيتون لعنت ... تو مستراح هم دست از سر آدم بر نمي دارن
فصل چهارم
انقدر خوشم مياد از آدمائي كه جو سياسي ناغافل مثه سگ پاچشونو ميگيره و بيهوا شروع ميكنن به اظهار نظر ... يكيش همين يحيوي ، چند روز پيش داشتم به يكي از بچه ها ميگفتم : من نميفهمم دُم اين نامرد به كجا وصله كه هرجا رو لگد ميكني شاخش تو خشتك آدم در مياد .
اصل ماجرا از اين قرار بود كه مدتها يكي از همكاران سابق (اداره قبلي )رو ميديدم كه خيلي خسته و دمغه ... آقا و خانوم هر دوتا يه جا كار ميكنن و از قرار هر دوتا خيلي بي حوصله بودن ... از نوشين پي جو شدم كه چشه فلاني ؟ گفت : تو خونه مشكل داره ظاهراً
بنده هاي خدا نه هردوتا تا ديروقت كار ميكنن فرصتي واسه بموقع انجام دادن كاراي خونه نداشتن... اينه كه چندباري سر ظرف شستن و رُفت و روب حرفشون شده بود و نگهداري از بچه ها هم شده بود مزيد بر علت
يه چند وقتي گذشت تا همين دو سه هفته پيش يه پيشنهادي به هيئت مديره دادم و يه نمه پياز داغ و ترخون هم قاطيش كردم كه هااااااي چه نشستين كه اين كارمنداي بدبختتون دارن از دست ميرن ... حقشه لااقل يه كادوي درست و حسابي به مناسبت روز زن و مرد به اينا بدين ....اين بنده هاي خدا هم نه به ما لطف دارن گفتن باشه هديه رو خودت انتخاب كن ببنيم چي ميشه ...
غروب همون روز رفتم پيش مدير عامل و گفتم : حاجي چقدر در نظر داري ؟
گفت : يه هديه مناسب باشه ديگه
گفتم : ميخواين يه باركي كادوي روز زن و مرد رو يه جا بديم بهشون ؟
گفت :يعني چي ؟
گفتم : يعني يه چي بخريم كه بدرد همه بخوره هم خانوما هم آقايون ...
گفت : يعني مثلا سكه بديم
گفتم : حالا تو همون مايه ها
حرفي ندارم
يا علي
جلدي رفتم يه چرخي تو اينترنت زدم و يه تحقيق مفصل از دوستان بازاري و فرداش ..............
حواله خريد 48 دستگاه ماشين ظرفشوئي 12 نفره رو با تخفيف 25000 تومن بابت هر دستگاه گرفتم ... مدير عامل داشت سكته ميكرد ... ميگفت از كجا ؟ گفتم : كار خير از كجا نداره كه، خدا ميرسونه ، 400 تومنش رو شما تقبل كنين 230 تومنش رو ميندازم گردن خودشون ....البته نگفتم كه اين 230 تومن رو 10 تا قسط 23 تومني بستم ...
بعد از توزيع حواله ها آدم بود كه كه مثه مور و ملخ سرازيرميشد تو دفتر مدير عامل واسه تشكر ...
يحيوي فهميد ... بدو اومد پيش من كه اين چه شرّيه درست كردي؟ ... ميدوني بار ماليش چقده ؟
گفتم : ببين آقا من از اولي كه تو اين شركت مدير شدم گوساله گذاشتم رو دوش هيئت مديره كه امروز وقتي گاو بارشون ميكنم زه نزنن زيرش ... تو اگه عادت نداري برو شونه هاتو محكم كن ...
گفت : همين تو روي زنها رو زياد كردي دیگه
من : زنها نه خانوما ... ادب داشته باش
يحيوي : نگو كِرم ندارم ... همين كارات باعث ميشه كه چار روز ديگه حريفشون نشيم و هيچ چاره اي غير از اخراجشون نداشته باشيم
من : تا همين حالاش هم ازت بر نمي اومد وگرنه صدباره مينداختيشون بيرون
گربه مسكين اگر پرداشتي تخم گنجشك از جهان برداشتي .....
يحيوي : نخير ... اتفاقاً هيچ نيازي نيست نسلشونو برداري ... همون تو خونه بشينن واسه مرداشون خيلي بهتره ... البته اگه روشنفكر نماهائي مثه تو بذارن... سر برج كه اين قسطها راه نفسشونو بست همينا ميان فحشت ميدن (كدوم فضولي آمار قسطي بودن سهم كارمندا رو داده بود نفهميدم !؟)
من : شما نترس ... كارمند جماعت آخر برج راه نفسش مثه بخت من سرو ته ميشه هرچي هم گلوشو فشار بدي نفسش بند نمياد .
يحيوي : حالا وايسا ... از اينجا به بعدشو نگاه كن ... همين امثال تو رو نگاه كردن يه لچك سبز بستن به خودشون یه ماهه مملکتو به گُه كشيدن ...
من : چيز چيكارش به شقيقه ؟ انتخابات واسه تو كه بد نشد ... بعدم مملکتو اونا به گه نكشيدن ... مثه بچه آدم بی سر و صدا حقشونو خواستن .... اين كثافتكاريها كاردستي تو و رفقاته كه شبا از ذوق کتک زدن این بدبختا با باتوم و کلاهخود میریختن بیرون ... انقده هول بودین که وسط خیابون یادتون می اومد پيژامه پاتونه.
یحیوی : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من: خودت سياسيش كردي ... من بعد از انتخابات نه يك كلمه حرف زدم نه چيزي گفتم
در مورد اين قضيه كادو هم من به مراد دلم رسيدم ...تو هم برو هركاري از دستت برمياد بكن ... اصلاً برو ديوان لاهه شكايت كن ... فرقشو با ديوان حافظ ميدوني چيه كه ...
در اتاق كوبيد و رفت بيرون
والللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله ... با اين نوناش.
بريم آقا دير شد